تبليغاتX
روزگار پاییزی
اینجا روزگار پاییزی بود... بدون یک عدد یک در انتهای نشانی تارنمایش... اما ...

کوتاه نوشت و باورم کرد...

.....

خیلی وقته نیستم...

لحظه‌ها هم امان نمی‌دهند برای نوشتن... وقتی که همه خوابند برمی‌خیزی و زمانی که همه خوابند باز‌می‌گردی...

دیگر توانی برای تو نیست... حتی تو قلم...

....

پرستو... کمترین واژه‌ای بود که برای مسافر این روزها می‌توانستم انتخاب کنم... پرستویی که گویی پس از سال‌ها مهاجرت دیده شد... منتظر همین پرستو بودم... و رسیدنش را جشن گرفتم...

..............

اینجا به رسم 21 مردادها می‌نویسم...

امشب... این روز... کسی چون من، منی چون من، زاده شد...

21 مردادماه... ساعت 9 صبح... بیمارستان دکتر سپیر...

...

تنها بود و بی‌هدف.. درسته... مردادی رو می‌گم... همون مردادی که از پاییز سرچشمه گرفت...

اما حالا هستی...

با خنجری که از چله کمان نگاهت یک‌راست و یکراست و یکه و راست، درست بر جایی از من اصابت کرد که گویی زخمش ماندگارترین و شیرین‌ترین زخم‌هاست...

و آنجا بود که برایت آن شعر را زمزمه کردم که

تو آمدی ز دورها و دورها...

و زمانی که سرت بر شانه‌هایم سریده بود باز خواندم...

خود کشته ابروی تو‌ام من به حقیقت...

ماندگار شدی... ماندگار بمان...

و چه زیبا سرود...

یدالله رویایی...

من

تن

تو

تن

من و تو

تن  تن

چون با تن تو می‌تنم:

تن  تن

تن  تن...

...

ذهن من هنوز می‌ترسه از برای نوشتن...

برای همین هم به تته پته افتاده...

....

قرار شد پنج بار بگم قوری گل قرمزی... بعد از دو بار صحیح گفتن زدم تو جاده خاکی و جملات شدن گوری قل گرمزی ...

می‌خواست لجم و در بیاره گفت این‌همه گوری گوری می‌کنی یه چایی بیار بخوریم... گفتم قوری خرابه مامان داده چینی بند زدن..

یه نگاه بهم انداخت و گفت پس مامانت چای رو تو لگن حموم درست می‌کنه می‌ده من کوفت می‌کنم؟

چیزی نگفتم...

رفتم سراغ مورچه‌های توی حیاط... روزی یه دونه‌شون رو می‌کشتم... کار دیگه‌ای نداشتم که بکنم...

خونه داییم بودیم و دایی همیشه سر به سرم می‌گذاشت... وضعش خوب بود... البته یه کارمند ساده بود... اما انگار اینقدر باج گرفته بود که وضعش اینطوری شده بود... یه دختر چندش هم داشت که همیشه ازش بدم می‌اومد...

اون شب شام و خونه دایی‌اینا بودیم...

مثل همیشه یه سفره دراز و چند نوع غذا گذاشت جلومون...

منم که بعد از شام دوباره رفتم سراغ بازی... داشتم با توپ هفت‌سنگ بازی می‌کردم که یکیش و محکم زدم به لامپ توی حیاط... همه از پنجره تا کمر آویزون شدن و نگاهم می‌کردن...

بابام زودتر از همه از قاب پنجره حذف شد، فهمیدم که وقت فراره... تو حیاط من دور باغچه می‌چرخیدم و بابام دنبالم... آخرش هم داییم اومد و بابا رو گرفت...

گفت فدای سرش بابا... یکی شکسته فردا میرم ده تا می‌خرم... خون خودت و کثیف نکن...

بابام هم که دندون قروچه می‌کرد از فرار کردن دنبال من خسته شد و رفت بالا...

شام خوردیم و اومدیم...

وقتی رسیدیم خونه، تا کفش و در آوردم... دستای بابام و روی صورتم حس کردم...

و معمولا هم که تصویر سریع‌تر از صداست... بعد از چند صدم ثانیه صدای شترق رو توی گوشم حس کردم...

و دعوای تکراری مامان و بابا که بعد از برگشتن از خونه داییم شروع می‌شد...

دیدی داداش لندهورت بازم پولش و به رخ من کشید؟

اصلا به اون‌چه... دوست دارم پسرم و کتک بزنم... چقدر این آدم پسته آخه

پست تویی که چشم دیدن موفقیت یکی دیگه رو نداری بیچاره.

و حرفای مامان که داداشم زرنگه... تو جنم کار کردن نداری به بقیه چه ربطی داره...

و قصه هر شبه من تو رختخواب برای نقشه تازه نحوه کشتن مورچه‌ها...

هفته‌ای یک‌بار خونه داییم دعوت می‌شدیم...

مورچه‌های خونه دایی از همه‌جا بزرگ‌تر بودن...

آخر سال... من مونده بودم و قبرستان مورچه‌ها...

ولی بازم مورچه‌ها بودن....

درست مثل دعوای بابا و مامان...

........

پی‌نوشت:

-        داستانی که بگردی تا بتونی هدفش رو پیدا می‌کنی...

-        رفت تو 27

-        یه روزی می‌گفتم برای رسیدن 23 آذر دعا کنید، حالا برای اول دی‌ماه دعا کنید

-        چه خوش آب و هواست این منطقه لواسانات...

-        راستی، تو بمان... راستی، از آینده نهراس...

-        دل‌مشغولی‌هایش... باید شکست‌شان دهم...

-        خستگی‌ مانع از نوشتن شده... اگر هم مانع از نوشتن نشود... مانع از سر زدن به این وبلاگ است...

-        ماراتن ثانیه‌ها برای رسیدن به سفره افطار...

-        نه تشنه‌ام... نه گرسنه... بیا این روزه را با هم تا ابد ادامه دهیم... تا ابد پرستوی مسافر من...

-        چه خیابون قشنگی، جواد کارگر...

-        برو... بیا.... برو... بیا... این است حکایت این روزهایم...

-    راستی، مردادی‌ها این روزها در هم گره خورده‌اند... در هم تنیده‌اند... و چه شیرین حکایتی است این بودن‌ها... این در هم تنیدن‌ها... این گره‌خوردن‌ها... این شیرین‌گره را باز مکن...

-        بدون عکس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 0:42  توسط دیوانه  | 

از آنجایی که آن‌یکی را به لطف دوستان محترم و محترمه تخته کردند و دوست نداریم این‌یکی به سرانجام آن‌یکی دچار شود، زین پس حرف‌هایمان را در لفافه می‌زنیم...

ظرفیت برخی دوستان محترم و تاکیدا محترمه اون‌قدر پایین هست که نوشته و عقایدی غیر از نوشته‌ها و عقاید هم‌فکر خودشان را برنتابند... واقعا برای من سوال است که چطور این ابله‌ها ازدواج هم می‌کنند... البته خداوند بزرگ‌مرتبه تخصص خاصی در جور کردن در و تخته دارد... ابله از هم‌نشینی با ابله شاد خواهد شد... پس برای این پیوند میمون چون خودشان بزن دس قشنگه رو

اما امیدواریم ظرفیت این دوستان در سال 90 دچار تغییراتی میمونی چون خودشان گردد... البته مقصود ما از میمون اول همان مبارک بود و مقصود ما از چون خودشان همان میمونی بود که در جنگل فراوان است... امیدواریم جان کلام را درک کرده باشید

ما که قبلا نوشته‌هایمان پر از سه نقطه بود، سه‌ نقطه‌هایش بیش از پیش خواهد بود، باشد که خود دوستان تلاش‌شان را در جهت فهم این سه نقطه‌ها به کار بندند...

ذکر این نکته ضروری است که دلیل کم‌نویسی جازدن نبود... اگر جسارتا تو، آری خود تو، عذر مرا بپذیر، اگر جسارتا شما، آری خود شما هم از پنج صبح بیدار می‌شدید و 10 شب به منزل می‌رسیدید و بعد از صرف چیز غریبی به نام شام انتظار پنج صبح فردا را می‌کشیدید قطعا توان چندانی برای به روز کردن وبلاگ‌تان نداشتند...

........

عاشقانه‌ محله‌ی «دَردار»

علی دیوونه‌، با موهای ژولیده مدت‌ مدیدی بود که تو محله «دردار» فقط شب‌ها دیده می‌شد... همه می‌دونستن که عاشق لیلا بود... از سی و چند سال پیش...

به قول مرحوم پناهی یدی کوره... هفتاد ساله که عاشق یه دختر چهارده ساله‌ی بوره...

علی فقط شبا و زیر نور ماه آفتابی می‌شد... سیگارش تو دست... با موهای ژولیده و ژنده‌پوش... عقلش زایل شده بود و نمی‌دونست که چه کار می‌کنه و روزا کجاست... اما هنوز محله لیلا رو ترک نکرده بود...

بی‌آزار بود... کاری به کار کسی نداشت... گاهی هم بچه‌های کوچیک محل دستش می‌انداختن و سوژه خنده اونا بود...

لیلا ازدواج کرده بود... کسی هم نمی‌دونست که لیلا، علی رو دوست نداشت یا اینکه...

اما حالا لیلا صاحب خونه و زندگی و دو تا بچه بود و علی خیابون‌گرد و آواره... فلانی راست می‌گفت که عشق باید تو زندگی یکی باشه و بیشترش معنی نداره...

لیلا یه دختر دانشجو داشت و یه پسر دبیرستانی... شوهرش هم تو شرکت نفت کار می‌کرد و وضع مالی بدی نداشتن...

دختر لیلا جامعه‌شناسی می‌خوند و پسرش ریاضی – فیزیک....  دختر لیلا خیلی شبیه خودش شده بود و پسرش هم به باباش رفته بود...

ابروهای علی دیوونه اینقدر بلند شده بود که خیلی وقت بود کسی چشماش رو ندیده بود... بعضیا هم می‌گفتن یکی از چشماش رو از دست داده و اون یکی هم درست و حسابی نمی‌بینه...

آخرای ترم بود و دختر لیلا برای امتحانای ترم با دوستاش مشغول مرور درسا... گاهی شبا دیرتر می‌رسید...

زمستون بود و سوز میت‌کش محله «دردار» هر کارتن‌خوابی رو اذیت می‌کرد... علی هم مثل همه شبای دیگه تو محله آفتابی شد... حالش خوب نبود و مثل همیشه سیگارش روی لب داشت... سردرد عجیبی همراهی‌اش می‌کرد... اما بازم پک‌های مداومش به سیگار رو قطع نمی‌کرد... نشست کنار جوی آب و یه کمی آب به صورتش زد... ابروهای بلندش رو به سمت پیشونی‌اش هدایت کرد... نگاهش به سر کوچه خیره شد... یه زن با چادر مشکی رو در حال نزدیک شدن به خودش دید... مژه‌هاش رو به هم نزدیک کرد تا بتونه دقت بیشتری به خرج بده...

بیشتر دقت کرد... آره، لیلا بود... لیلایی که تو تموم این سال‌ها منتظر بود تا فقط ازش بپرسه چرا... علت رو بفهمه و راهش رو بکشه و بره و دیگه حتی شبا هم کسی نبیندش... اون زن نزدیک‌تر شد... علی بلند شد... رفت سمتش...

آهای زن... تو قاموس همه زن‌ها نوشتن بی‌وفایی؟

زن سکوت کرد... تصمیم داشت راهش رو کج کنه... سوز سردی به صورت علی کشیده می‌شد... علی راهش رو بست... با تو بودم... چرا من؟ مگه من همه زندگی‌ام رو نگذاشته بودم به پای عشق تو...

آقا چی‌ میگی؟ تو رو خدا بذار برم.. وگرنه اینقدر جیغ میزنم که ...

علی نگذاشت حرفش رو ادامه بده... جیغ می‌زنی؟ سی و چند ساله سکوت کردم تا امشب زبون باز کنم... جیغ می‌زنی؟ جواب سوالام و بده..

زن می‌خواست پا به فرار بگذاره که علی دستاش رو گرفت...

دهانش رو بست... زندگی‌ام رو تباه کردی... سیاه کردی... حالا می‌خوای بری؟ کجا؟ از حالا به بعد جایی می‌ریم که من بگم... موهای زن رو دور گردنش حلقه کرد... کشیدش تو یکی از کوچه‌های باریک محله... دست و پا زدن‌های زن رو کسی نمی‌دید... هوا اون‌قدر سرد بود که کسی حتی برای خرید یک نان هم تو خیابون نباشه... عرق سرد روی پیشونی علی راه افتاده بود... می‌کشید و می‌کشید...

فردا صبح زود... کنار همه مغازه‌های لوازم خانگی فروشی امین‌حضور...

جسد علی دیوونه رو کنار بدن سفید و بی‌روح دختر لیلا پیدا کردن...

عاشقانه.... خفته در کنار هم..

.......................

 

به خاطر پول

 مرد توی راهرو از کنار سلول‌های دیگه رد می‌شد و به طرف سلول خودش می‌رفت... دسته‌ای پول هم توی دستش گرفته بود و می‌شمرد. چندماهی می‌شد که خاطر بدهی‌ اسیر زندان بود. کم‌کم داشت به بیکاری زندان و سیگارهای مداوم هم‌سلولی‌اش عادت می‌کرد.

تنها مشکل زندان دلتنگی‌های گاه و بی‌گاه برای دخترش بود. به در سلول که رسید، هنوز پول شمردناش تموم نشده بود... یکی از هم‌سلولی‌ها نشست کنار دستش روی تخت و همراه با سیگاری که دود می‌کرد گفت: به به، مایه‌دار شدی داش سهراب!

سهراب سرش و گرفت بالا و لبخندی تحویلش داد... دخترم اومده بود ملاقاتی... واسم یه کم پول آورده دستم خالی نباشه.... و دوباره شروع که به کار شیرین شمردن پول... هم‌سلولی از روی تختش کنار نرفت و به حرفاش ادامه داد...

دخترت چه کاره‌ست؟

نگاهش رو بالا آورد و به سمت هم‌سلولی‌ش چرخوند... اونم به حرفاش ادامه داد... تا حالا از خودت پرسیدی دخترت این پولارو از کجا میاره؟

سهراب بلند شد و تکیه داد به میله‌ها.... پولا از دستش رها شد و ریخت روی زمین... خودشم آروم سُرید روی زمین و نشست وسط پول‌هایی که تا چند دقیقه پیش از شمردن‌شون لذت می‌برد...

.......................

پست شب و افسر مرده

(سیامک گلشیری)

 

درست 20 سال از دوران سربازی‌ام می‌گذرد... و هنوز چیزی از آن دوران ننوشته‌‌ام، هرچند داستان‌های بسیاری از آن دوران در ذهن هست ولی هنوز انگار چیزی مانع شده تا بنویسم‌شان.

در دوران خدمت، سرباز صفر بودم. بعد از دوران سه‌ماهه آموزشی، یک شب در میان در باند هواپیما و گاهی کنار هواپیماهای غول‌پیکر سی ‌یکصد و سی یا کنار هلی‌کوپترهای دوملخه نگهبانی می‌دادم. چند ماه بعد به قرارگاه یک سایت راداری نزدیک اصفهان منتقل شدم. ما باید هر بار چند روزی به خود سایت که روی کوهی که چند هزار پا از سطح زمین فاصله داشت، می‌رفتیم و آنجا نگهبانی می‌دادیم، یکی از آن کیوسک‌ها درست لبه کوه قرار داشت؛ از پنجره کوچکش که به بیرون نگاه می‌کردی انگار داشتی از پنجره هواپیما روی زمین را نگاه می‌کردی. دو هفته شاید هم سه هفته از آمدنم به سایت نگذشته بود که شبی،‌ چند ساعت قبل از اینکه برای اولین بار در آن جان‌پناه نگهبانی را از سرباز قبلی تحویل بگیرم، توی پاس‌بخش‌خانه چند تا از سربازهای قدیمی دوره‌ام کردند. گفتند بعد از نیمه شب، بین ساعت دو تا سه، افسری برای گشت‌زنی به سراغم می‌آید. گفتند در جان‌پناه را به هیچ عنوان روی او باز نکنم و بگذارم از پشت همان پنجره کوچک جلو پله‌ها نگاهم کند.

تاکید کردند که در را به رویش باز نکنم. گفتند اصرار می‌کند در را باز کنم، حتی به شیشه می‌زند و شاید هم داد بزند و دستور بدهد  اما من فقط باید همان‌جا بایستم و نگاهش کنم. گفتند فقط به او سلام نظامی بدهم. از این کار خوشش می‌آید. وقتی دلیل این چیزها را پرسیدم، ‌گفتند آن افسر سال‌هاست که مرده!!؟؟

این عین چیزهایی بود که گفتند، ترسیده بودم، هرچند که با خودم گفتم مزخرف می‌گویند ولی با همه این‌ها تلاش کردم تا آن شب سرباز دیگری را جای خودم بگذارم اما نشد و من سر ساعت دو پست را تحویل گرفتم. توی جان‌پناه سرد که با هیتر کوچکی گرم می‌شد، ایستاده بودم و از پنجره طرف کوه به چراغ‌های قرارگاه و روستاهای اطرافش که فرسنگ‌ها از من فاصله داشتند خیره شده بودم که یک‌دفعه احساس کردم صدای قدم‌هایی روی پله‌های جان‌پناه شنیده می‌شود. بلافاصله برگشتم. هرلحظه منتظر بودم چهره کسی را پشت شیشه ببینم.

قلبم داشت از جا کنده می‌شد، اما یک‌دفعه صداها قطع شد. مدتی صبر کردم و بعد خیلی آهسته رفتم کنار شیشه و بیرون را نگاه کردم. هیچ‌کس آنجا نبود. دور و بر جان‌پناه هم هیچ‌کس را ندیدم. همان طور به عقب برگشتم و تکیه دادم به دیوار جان‌پناه و خیره شدم به شیشه. تا ساعت سه چند بار دیگر هم صدای آن قدم‌ها را شنیدم و هر بار لوله تفنگ را می‌گرفتم طرف در و صدای بلند ضربان قلبم را می‌شنیدم اما هیچ‌کس پشت شیشه نیامد.

ماه‌ها در آن جان‌پناه پست دادم و همیشه بین ساعت دو تا سه صدای قدم‌ها را می‌شنیدم. یک شب هم آدمی را از پشت شیشه طرف کوه دیدم که داشت به سرعت پایین می‌دوید اما هیچ‌وقت آن افسر را ندیدم. بعضی‌ها برایم قسم خوردند که آن افسر را دیده‌اند اما من ندیدمش.

سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و من هنوز گاهی شب‌ها صدای قدم‌هایی را در خواب‌هایم می‌شنوم و با خودم می‌گویم همان افسر است که به سراغم آمده و درست لحظه‌ای که دست‌هایم را بالا می‌آورم تا برایش سلام نظامی بدهم، همه‌چیز محو می‌شود....

پی‌نوشت:

- اینقدر نوشتم که اگه خیلی ننوشتم، خیلی نوشته باشم...

- یه بابابزرگ بود... یه مرد بزرگ بود... بابامیرزایی که... مرد بود... بابامیرزایی که هر وقت خونش بودی بدون صدای خروس و آلارم موبایلت.. با صدای قشنگش که با قرآن صبح رو شروع می‌کرد بلند می‌شدی و می‌فهمیدی که وقت نمازه... یه مرد بود... که دیگه حالا نیست... یادش به خیر... یادت به خیر..

- یک نفر بدجور در حال رخنه کردن است...

- سربازهای پایه... چه جمله مزخرفی...

- حامد و امیر خیلی ذهنم و مشغول خودشون کردن..

- مبارک، بن‌علی، نوبت ....

- آهای آقای محترم و خانوم محترمه... برو بگو، برو زیراب بزن... اینقدر می‌نویسم تا قلمم مستقیم بره تو عنبیه‌ی کثیفت...

- برای حسین‌آقا دعا کنید... دلم برای 2لو کاشتن‌هاش تنگ شده...

- شیفت عید هم عالمی داره‌ها...

- یه سری مفت‌خور می‌گن به خاطر ... جشن نوروز... آره و این حرفا...

- آلبوم حس تنهایی ابی همین حال دانلود شد... من این روزا یه حال دیگه‌ای دارم... جهان من لباس تازه می‌پوشه... من و تو دیگه تنها نیستیم چون‌که... خدا با ما نشسته چای می‌نوشه...

- آهای فلانی‌35، چشمات و بیشتر باز کن....

- نمی‌دونم چرا بعضیا  دوست دارن همیشه کور باشن و کورکورانه روی عقاید مزخرف‌شون پافشاری کنن...

- سکوت سیب، مبهم بود...

- حس عجیبیه... طفلک همش مهر و محبت می‌کنه... اما جواب مهر و محبتش همیشه خوبی نیست...

- دیگه از باد پاییزی نمی‌ترسم.... خدا با ماست از چیزی نمی‌ترسم...

- یه 5800 آبی برای فروش دارم... سالمه... مشتری هستی خبر بده، می‌خوام یه تغییراتی داشته باشم تو گوشی‌ای که میره توی جیبم...

- ابی جان، واقعا خدا با ما نشسته چای می‌نوشه؟

- آقای مظلومی، ترسو بازی نکن.. شجاع بچین...

- خواهش می‌شود در این پست ما را از گذاشتن عکس معاف بفرمایید... اگر در تعطبلات فرصت مناسبی برای این کار یافتیم حتما انجامش خواهیم داد...

- باید به سرعت برای انجام کاری سیستم را ترک کنیم... پس اگر ایراد ویرایشی در متن دیدید بر کم‌فرصتی ما ببخشید.. اگر چنین ایرادی وجود داشت حتما امر بفرمایید تا تصحیح کنیم.

- دوست عزیزم... صاحب وبلاگ کاغذرنگی هم فیلتر شد... درود بر صراحت کلامش... و باز هم حرف ظرفیت کم دوستان پیش کشیده می‌شود... و برنتابیدن حرف دیگرانی که هم‌سو با تفکرات‌شان نیستند...آدرسی اگر داری برایم بگذار...

- چه تلخ محاکمه می‌شوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت جان می دهند و چه ناعادلانه کمی آن‌طرف‌تر همه چیز به اسم بهار تمام می‌شود ..سال خوش

- ظاهرا سال نو می‌شود... ظاهرا.... اگر واقعا سال و روز و روزگارت نو می‌شود، سال و روز و روزگار نواَت مبارک باشد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 18:58  توسط دیوانه  | 

در من از تو فاصله‌هایی است

من در تو نیستم

وقتی که از تو فاصله در من می‌گیرم

مثل

جدایی تو از با من.

این‌جا

حرفی نیافتم

حرفی که با من بنشیند

مثل نشستن تو بر گور

جز گور

حرفی که با تو می‌نشیند

آن‌جا...

(هفتاد سنگ قبر ـ یدالله رویایی)

....

نمی‌دونم چی باید بگم... همه چیز تو ذهنم آماده گفتن بود... اما اتفاقی که افتاد همه چیز رو مثل پریدن فیوز برقی که پریدنش برای صاحبان‌ش عادی شده از ذهنم پرید...

نشستم که بنویسم...

تو روزگار پاییزی‌ام... جایی که فکر می‌کردم همیشه می‌شه راحت توش حرف زد..

اما خوب...

از ارائه خدمات در این آدرس به یکی از دلایل زیر معذوریم

  • تخطی از قوانین  و توافقنامه استفاده از خدمات سایت
  • دستور مراجع قانونی جهت مسدود سازی وبلاگ
  • انتشار محتوای غیر اخلاقی یا محتوایی که براساس قوانین کشور تخلف است

و این‌گونه شد که هر چیزی که در ذهن من بود... مانند فیوز پریده ذکر شده در سطور بالا، دیگر نیست...

البته جان کلام را فراموش نکرده‌ام...

هرچند که دیگر دوستان به دیر نوشتن‌ها عادت کرده‌اند...

اما خوب اگر سر زدید و نظر دادید و بی‌جواب ماندید، به علت زیر است:

صبح بود... تازه از خواب بیدار شده بودم... رفتم پیش مامان... تو آشپزخونه... صبح به خیر گفتم... بدون مقدمه برگشت و گفت... بچه این‌قدر مثل کنه به من نچسب... برو پیش بابات که من امروز اصلا حوصله ندارم... قبول کردم... اومدم تو اتاق... بابا مثل همیشه روزنامه دستش بود و همه صفحات و ورق زده بود و دیگه این روزنامه هم قرار بود بعد از حل جدول بره پیش بقیه روزنامه‌هایی که نزدیک عید مهمون شیشه‌های کثیف می‌شن... نشستم پیش بابا... گفتم جدول حل می‌کنی؟ بدون اینکه دهانش رو باز کنه گفت: اهممم..

گیر کرده بود تو حل کردن بعضیاش.. گفتم بگو شاید بدونم چی میشه... یه نگاه انداخت و گفت: بچه برو دنبال کارت... هیچ کار دیگه‌ای نداری اومدی مثل کنه چسبیدی به من؟... سرخورده و سرافکنده و دل‌شکسته و دل‌خسته و رنجور... به سمت خیابون حرکت کردم... ناگهان به سمتم اومد... شتابان و بدون توقف... سخت در آغوشم گرفت... مثل کنه... محکم گرفت و رها نکرد... دیدم چاره‌ای ندارم و باید در آغوشش بمانم... وقتی مطمئن شدم که هیچ راهی برای رهایی از آغوشش نیست، پرسیدم اسمت چیه گوگولی؟ گفت: منم دیگه، خدمت مقدس سربازی...

...

پی‌نوشت:

- شعر اول پست برای این نبود که احساس کنی که احساس یأس دارم... تقدیم به دوستی شد که بداند هدیه‌اش بسیار عزیز است و خواندنی...

- زیرکی بفروش و حیرانی بخر..... زیرکی ظٌن است و حیرانی نظر... این شعر هم تقدیم به اون عزیزی که بدونه اون کاغذ شعرش رو هنوز دارم... همون عزیزی که پشت سرم آب ریخت تا زود برگردم...

- از بسته شدن وبلاگم شوکه شدم... امیدوارم که دوستان قبلی رو بتونم راحت پیدا کنم... پست‌های قبلی رو هم سر فرصت میگذارم‌شون...

- دلم برای فرستاده خدا که برام یه هارد اکسترنال خرید تو این مدت خیلی تنگ میشه...

- احتمالا پی‌نوشت‌های این پست زیاد نخواهد بود...

- از بابک ممنونم...

- اسی بالاخره تونست...

- اون شب امیر حالش خوب نبود...

- این شعر رو قبلا نوشته بودم تو وبلاگ... اما دوباره به خاطر بعضیا می‌نویسم... پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود... بهتر ز مهر نماز از سر ریا... نام خدا نبردن از آن به که زیر لب... بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

- یارو رفت قم... شهر زیاد رفته تا حالا... ولی رو قم خیلی مانور دادن... علتش رو هم احتمالا پیش خودشون فکر می‌کنن که کسی نمی‌دونه...

- عجب نامه‌ای بود... نامه‌ای با حدود سی سوال جالب...

- دارم پدرخوانده رو برای یک عزیز کپی می‌کنم..

- پدرخوانده ۳، دی‌وی‌دی اول تموم شد... آقا عجب رایتریه‌ها...

- چاکر آقا هوشنگ ابتهاج که عکسش الان بالای سرمه... بکش داداش... راحت باش... (در تصویر، هوشنگ ابتهاج در حال سیگار کشیدن است)...

- اگه احتمالا ایراد ویرایشی تو این پست بود هم بگذارید به حساب کمبود وقت و شوکه شدن من بعد از بسته شدن وبلاگ

- میدونم چه کسانی زحمت کشیدند و این زحمت رو هی کشیدند و هی کشیدند و هی کشیدند و هی کشیدند و اینقدر کشیدند تا وبلاگم بسته شد... اما مشکلی نیست... به هر حال ظرفیت برخی افراد پایین و ظرفیت برخی بسیار پایین است..

- راستی! بر خواهم گشت... با دلی پر از امید... تا با هم... همه ما... همه و همه و همه... آزادی را فریاد کنیم... و آزاداندیشی را... بدون خط‌کشی‌هایی که مجبوریم رعایت کنیم...

- دعایم کنید...

پایدار باشید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 1:22  توسط دیوانه  |